پلک خورشید
گاهی اوقات حقیقت ، عجيب تر از افسانه است
فكر نمي كردم روزي كه خيلي ساده و تو حال و هواي بچگي ميرم جلو و از مظهر مي پرسم كه همون خواهر دوست دختر خالمه ، دوستيمون انقدر خوب بشه. يه شب مظهر برام اس فرستاد كه : خاله م گفت فردا فاطمه مياد مدرسه . وقتي اومد سر حرف رو وا كن . آخه تو رو داري امروز هر كدوم از ما يه گوشه دنيا هستيم دوست داشتم واسه ثبت خاطره م كه شده ، تو وبم يه پست بذارم از عكسايي كه با هم داشتيم . يه حساب سرانگشتي كردم . غير از عكس هايي كه تو گوشي ما سه نفر هست و فرصت نكرديم به هم بلوتوث كنيم و خيلي عكس ها كه تو سي دي و فلش و ... هست . ۴۰۱ تا عكس داريم كه لحظه هاي شيرين دوستيمون رو ثبت كرده اينا رو دوست داشتم : ايام فاطميه بود . سه تايي بعد از كلي شيطوني و دارت بازي كردن تو پاركينگ خونه مظهر اينم همون روزه . تو حياط خلوت خونه مظهر صفحه آخر كتاب روانشناسيم . خدا مي دونه چقدر قند تو دلم آب ميشد وقتي اسم سه تامونو مي نوشتم كنار هم و ثبت خاطره مي كردم من و مظهر رفته بوديم خونه فاطمه كه كادوي تولدشو بديم بهش آخی . این جشن مثلا فارغ التحصیلی دبیرستانمون بود اینم عکس دوست داشتنی ترین معلممون اینم تابستونی بود که واسه کنکور درس می خوندیم وسط امتحانات نهایی پیش رفته بودیم خونه فاطمه . آشپزی کردیم و شیطونی و کلی عکس ... به این دوستی افتخار می کنم مظهر عزیزم ! تک تک لحظه های با تو بودن رو با خیلی چیزها حاضر نیستم عوض کنم . لحظه هایی که با کوچیک ترین چیزها شاد می شیم و حرف های فلسفی می زنیم فاطمه سادات عزیزم ! لحظه هایی رو که با هم داشتیم یادم نمیره . لحظه هایی که میس میزدی و بدو بدو میومدم پایین و تو از در پشتی خونتون و منم از در پشتی میومدیم و انقد حرف می زدیم و می خندیدیم که اصلا یادمون می رفت دو سه ساعته سر پا موندیم و همه لحظه های سه نفره ای که از ته دلم از خدا می خوام تکرار بشه . از بین همه هدیه هایی که مظهر برام از ۱۳ سالگی خریده و فاطمه سادات تو مدت ۳ساله دوستیمون ، هر كدومشون برام يه ارزش خاصي داره . اما چند تاش هميشه جلوي چشممه و هر روز منو ياد روزهاي با هم بودن مي اندازه. پ.ن:دانشگاه که تازه شروع شده بود . همه خسته بودن از تصویر زمینه گوشی من . هی می گفتن عوضش کن . ولی من هنوزم می ذارمش رو صفحه . دوستم می گفت : بالاخره یه روز دوری دوستات برات عادت میشه و برش می داری . ولی من هنوز عادت نکردم
پ.ن : خدایا ! به داده و نداده و گرفته ات شکر .که داده ات نعمت است و نداده ات حکمت و گرفته ات امتحان. گاهي مي شود همه آشنايي ها تبديل به غربت شود گاهي دست و پا زدن براي حفظ دوستي ها بي معني مي شود پل ها مي تواند ديوار شود دلم مي خواهد حصار ها را بشكنم از اجبارهاي كثيف دنيا دست بشويم يك كوله پر از فراموشي بردارم همه آشنايي هاي غريبه را از ياد ببرم تنها همسفرم دو پاي خسته و بي رمق باشد بروم جايي كه فقط خدا باشد جايي كه نگاهي نباشد طعنه اي نباشد و نباشد گوش هايي كه هرچه فرياد مي زني نمي شنوند دلم مي خواهد از قفس شلوغي پرواز كنم اما بال هاي شكسته ام مدام اين حقيقت را توي گوشم مي زنند كه : پر پرواز ندارم!
. واسه همين هرگز فكر نمي كردم كه يه روزي خدا دوستاي به اين خوبي بهم بده
. كه اينقدر باهاشون خوش باشم .
. و من اون روز با استرس رفتم مدرسه چون بايد يه كار سخت مي كردم . با يه دختر به ظاهر ساكت كه تازه اومده بود كلاسمونو نسبت فاميلي با مظهر داشت، ارتباط برقرار مي كردم . اون روز اصلا فك نمي كردم كه ظرف مدت كوتاهي اونقدر با هم باشيم كه بهمون بگن سه تفنگدار![]()
. هر سه تامون داريم درس مي خونيم . تو سه تا رشته متفاوت . من دلم براي اون روزها خيلي تنگ ميشه
. دوست دارم دوباره تكرار بشن . از فاصله هايي كه فرصت خيلي از كارها رو ازمون مي گيره بدم مياد . اما لااقل دلم خوشه كه بعد از چند سال هر كدوم به يه هدفي رسيديم و وقتي دوباره دور هم جمع ميشيم ، خوشحاليم
.
.
، رفتيم مراسم هيئت و بعد تو مراسم پيكر شهيد گمنام آوردن . فاطمه پيكرو گذاشت رو دوشش به همراه بقيه . 

![]()

. اين عكسو دوست دارم خيلي . 
خونه مظهر . اينم حال و روز كفش خيس من و فاطمه!

. روزهای باحالی بود . مدرسه به کام ما بود عجیب. اصن تو کلاس نبودیم
. فقط تو حیاط بودیم و عکس می گرفتیم
. کلا ما سه تفنگدار عشق جشن و عکس و ... بودیم
.
. معلم جغرافیا که واقعا با ما سه نفر خیلی خوب بود . هر کاری داشت به ما می گفت و ما هم با کلی ذوق براش انجام می دادیم . کل شجرنامه ما سه تا دستش بود
. اگه تو مدرسه ما رو نمی دید. می رفت پیش پدرامون و پیغام می فرستاد . یادش بخیر. بعدا تو پیش دانشگاهی هم معلممون شد و ما هم ذووووووق![]()
. هر وقت خسته می شدیم می زدیم بیرون سه تایی
. بعدم پاستیل و بستنی و پارک و ...![]()



. به قول فاطمه آدم باورش نمیشه که این گروه سه نفره در عرض دو سال این قد با هم صمیمی شده باشن .
و می خندیم و گاهی وقت ها سوتی میدیم
. یه وقت هایی از فرید بازیام حرصت میگیره
. لحظه هایی که ناراحت بودیم و ...
. یادته چقدر تو سر و کله هم زدیم ؟! من همه اون لحظه ها رو دوست دارم ![]()
![]()
![]()

.
![]()

| Design By : Night Skin |


